تبليغاتX
اينجا جهنمه... برو ميخوام تنها باشم!
Y!ID: Massiha_edami666

khafe shiooo

بش گفتم انقدر تکرار نکن!
خنديدو بازم گفت!
گفتم داري روانيم ميکني، ساکت شو!
خنديدو هي گفت!
گفتم ساکت شو نميخوام بشنوم!
خنديدو بازم تکرارش کرد!
دستم رو گذاشتم رو گوشامو داد زدم ساکت شو! ساکت شو! ساکت شو! ساکت شو! نميخوام بشنوم!
ساکت شد، ولي لبخند مسخرش هنوز روي لباش بود! دستمو از رو گوشم برداشتم... اومد جلو و آروم بغلم کرد، بعد در گوشم بازم همونو زمزمه کرد!!!
داغ کردم! جوش اوردم! هلش دادم طرف ديوار و دستم رو دور گلوش حلقه کردم! اون هنوز داشت همون جمله ي لعنتي رو تکرار ميکرد...
اشک تو چشمام حلقه زد! چشمامو بستم و دستم رو تا جايي که ميتونستم دور گلوش فشار دادم!!! فقط مي خواستم صداشو ببرم...
.......
هنوز داشت تکرار ميکرد...
........
مثل سگ دروغ ميگفت...
........
........
ديگه صداشو نشنيدم... وقتي ساکت شد نگاش کردم، به دستم تکيه داده بود... انگار از هوش رفته بود... تکونش دادم، بيدار نشد...
به خدا تقصير خودش بود!!! گفتم نگو......
....

آخرين صدايي که ازش شنيدم، همون جمله ي لعنتي رو تکرار مي کرد...
پشت سر هم ميگفت دوستت دارم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت 16:22  توسط مسیحا | 

چشم چشم دو ابرو، نگاه من به هر سو، پس چرا نيستی پيشم؟ نگاه خيس تو کو؟
گوش گوش دو تا گوش، دو دست باز يه آغوش، بيا بگير دستمو يادم تو را فراموش...
چوب چوب يه گردن، جايي نري تو بي من، دق ميکنم ميميرم اگه دور بشي از من...
من من يه عاشق، همون مجنون سابق...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 23:18  توسط مسیحا | 
     تک تک سلولاي بدنم براي فشار لبه ي تيز و براق تيغ فرياد ميزنه، ديواراي اتاقم هر لحظه دارن بهم نزديک تر ميشن... اکسيژن اتاق تموم شده! دارمخفه ميشم... ثانه ها دارن بدون توقف ميرن جلو. از دونه دونه ي اين تيک تاک هاي ساعت که خبر از گذر زمان داره متنفرم!
     بزنم؟...نزنم..؟؟
از يه طرف انقدر خستم که توان گذروندن يک دقيقه رو هم به عنوان زندگي ندارم... از طرفي هم ميترسم! از چي نميدونم! فقط ميدونم تيغ توي دستام ميلرزه!... ولش کن! شايد يه دفعه ي ديگه!!!

* * *

     حموم بخار کرده!با وجود آب گرم دوش بازم ميتونم گرماي اشکام رو حس کنم!...وان پر از کف شده! کف سفيد، حباب! حبابايي که براي ترکيدن به هيچي نياز ندارن!!!کاش به همين راحتي بود...
     دوباره سلولاي مغزم داغ کردن، پوستم قرمز شده، گر گرفتم، چشمام دودو ميزنه!... بالاخره تموم ميشه! چرا بايد الکي وقت تلف کنم؟؟ آروم آروم توي وان فرو ميرم! مثل يه جسد که روي آب راکد برکه داره غرق ميشه!!! آب راه نفسم رو ميبنده و بالاخره چشمام رو به گرمي آب ميسپرم!!!
     اولش خوبه! احساس سبکي مي کني! معلق بودن توي وان نيم متري حموم دلچسب به نظر ميرسه!!!... اما يواش يواش شش هات چنگ ميندازن به جونت تا سرت رو ببري بالاي آب! همون زير چشمام رو باز ميکنم! همه چي زير آب آرومه... چرا ما نميايم تو سکوت زير آب زندگي کنيم؟؟... ديگه سلولاي خاکستري مغزم داره خوابشون ميبره! ايندفعه همه چي خوب پيش ميره... داره تموم ميشه!!! چشمام سياهي رفت!!!
     دوباره ترس! از چي ميترسم؟ نميدونم... ترس، ترس!
     انقدر بم فشار مياره که يه هو از وان سرم رو به بيرون پرت ميکنم!!! هواي دم کرده ي حموم به استقبالم مياد... شايد دفعه ي بعد!!!

* * *

     پتو رو آروم ميکشم روم و چراغ خواب رو خاموش ميکنم. هنوز ميترسم... کاش يه جوري ميشد از قيدو بند همه چي آزاد شد....
به خودم قول ميدم که دفعه ي بعد حتما کارو تموم کنم و آروم خودمو به دستاي خواب مي سپرم!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 23:51  توسط مسیحا | 

angle

داشتم گريه ميکردم. همه جا سفيد و پوچ بود! هيچي نبود،نميدونم رو چي وايساده بودم يا به چي تکيه داده بودم؟؟؟ فقط ميدونم توي اوج پوچي بودم.
همونجوري که زار ميزدم يه هو يکي دستشو گذاشت رو شونم. سرم رو اوردم بالا نگاش کردم.بم خنديد. ولي من نخنديدم.
گفتم برو.
گفت چرا؟
گفتم مي خوام تنها باشم
گفت تو الانم تنهايي!
گغنم نه نيستم.تو مزاحمي
گفت اما تو وقتي شاد هستي منو حس نميکني...
گفتم نيستي که حست کنم
يه لبخند زد و آروم گفت يادم نمياد حتي لحظه اي تنهات گذاشته باشم!
گفتم تو کي هستي؟
گفت چي حدس ميزني؟
گفتم نميدونم!نميتونم فکر کنم، خيلي داغونم...
گفت مگه چي شده؟
گفتم چرا بايد بهت بگم؟
گفت چون من همه چيزو ميدونم!
گفتم پس چرا مي پرسي؟
گفت براي اينکه ميخواستم تو سبک بشي
گفتم تو کي هستي؟
گفت به حال تو چه فرقي داره؟گريه ات رو بکن
گفتم تنهام بذار برو...من از همه بدم مياد، با همه قهرم
گفت به خاطر يه اشتباه داري همه چيزو نابود ميکني؟
گفتم اون همه چيزو همه کس من بود...اون اشتباه نبود...
گفت چرا انقدر مطمئني؟
داد زدم چون از همون اول از خود خدا خواستمش! گفتم اگه مال منه بهم بدش!! گفتم اگه تا آخرش کنارم مي مونه بهم بدش...بهم دادش، ولي زد زير قولش... از هم جدامون کرد...
گفت چرا انقدر از خدا شاکيي؟ مگه چي کار بايد برات ميکرد که انجام نداد؟
به هق هق افتادم و گفتم چرا به من دروغ گفت؟؟ چرا الکي اميدوارم کرد؟؟ اونکه ميخواست ببردش چرا اوردش؟؟
گفت مگه خودت نخواستيش؟
گفتم آره! ولي واسه خودم، واسه ي هميشه... خدا ميدونست من تحمل دوباره ي جدايي رو ندارم... ديدي شکستم؟؟؟!!!
و بعد دستم رو گذاشتم رو صورتم و مثل يه بچه ي 3ساله که مامانشو تو يه بازار شلوغ گم کرده گريه کردم..آروم اومد جلو و بغلم کرد... گرماي تنش بوي بارون ميداد...! خيلي آرومم کرد...
ساکت که شدم ازش پرسيدم راستي تو کي هستي؟
تو چشمام نگاهي کرد و گفت چرا ميخواي بدوني؟
گفتم ميخوام بدونم کي تونسته حتي بيشتر از خدا آرومم کنه؟؟
يه لبخند شيرين زد و گفت... ميتوني خدا صدام کني...!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 1:41  توسط مسیحا | 
کوچه تاريک بود و هوا خفه..،حتي محض رضاي خدا هم که شده يه چراغ روشن نبود، همه خواب بودن، همه تو سکوت احمقانه ي خودشون غرق بودن و من غمگين تر از شب قبل به اين فکر ميکردم که چرا توي آسمون من ستاره اي نيست که دلم رو به چشمکاش خوش کنم...
کوچه تاريکه و باد سردي مياد، همه تو همون غفلت احمقانه خوابن. از رو زمين بوي بارون مياد و من... تنها تر از هميشه، اين گوشه، به يه ديوار کاهگلي تکيه دادم... اولين باريه که ماه رو بالا سرم ميبينم.. لرزم گرفته! باد دست از سرم بر نميداره...
بازم چشمام خيسه و دلم تنگ صدات، بازم خسته از تکرار روز و شب بي تو، تو پرسه ي خيابونم...
نميدونم چرا شب که ميشه، ياد تو مثل خوره ميفته به جونم و اشکم رو در مياره...
اونوقت ميشه که من به خط هاي منقطع وسط خيابون پناه ميبرم، به نيمکت هاي سرد و نم زده ي پارک... انگار شب که ميشه دنيا عوض ميشه... هوا بوي بارون ميگيره، آسمون بغض ميکنه... حتي باورت ميشه؟ درختاي پارک بوي بند کفشات رو ميده...
بازم اون خاطره ها، هرشب با يه جمله اشک تو چشمام جمع ميشه،... کي جمله هاي تموم حرفامون تموم ميشه نميدونم؟؟ فقط ميدونم تا اون موقع حتي دلم برام نمونده...
بوي کاهگل نمزده ي ديوار برام قشنگه، آرومم ميکنه... باد هنوز داره منو ميلرزونه و اين ماه لعنتي انگار نميخواد شرش رو از کوچه ي تنهايي من کم کنه...
بعضي وقتا فکر ميکنم ديگه حتي اشکي براي گريه کردن نمونده... مي گردم، مي گردم دنبال دليل جداييمون، دليل آشناييمون... چرا اينجوري شديه هو، مگه من با اين زمونه ي بد عنق چي کار کردم؟ هزار بار از خدا پرسيدم اما... اما جوابش به گوشم نميرسه! چه جوري بايد صداشو بشنوم؟ از کجا بايد بفهمم چي ميگه؟
خدايا، به دونه دونه ي اين اشکايي که من هر شب از اين جدايي مي ريزم قسمت ميدم، ديگه اين کارو با من نکن...
دل من ديگه طاقت جدايي نداره، اونم اينطوري!!!

ko0ooche

+ نوشته شده در  جمعه 3 خرداد1387ساعت 14:28  توسط مسیحا | 

اتل متل جدايي، عروسکم کجايي؟ گاو حسن پريشون، يه دل داره پر از خون عشقم که رفت هندستون، خونم شده قبرستون يه عشقه ديگه بردار، يه دنيا غصه بردار اسمشو بزار بچگي، تا آخر زندگي هاچين و واچين تموم شد، عمر منم حروم شد...

+ نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 17:7  توسط مسیحا | 
يکي دو روزيه که چشمات به آفتاب باز شدن حالا ديگه شروع داستان توئه
مادرو پدرت مثل پاسدار
ديگه دورو بر توئن و چشم به آسمان و به خدا
ميگن اينو که بچه ساله
تو دورش کن از هر چي ظالمه
گريه ميکني ميدونم من شير بهونست
اشک تو واسه ورود به اين زمونست
تو نه ماه رو تو تاريکي سر ميکردي
بدوني کجايي همين الان بر ميگردي
تو فردا درياي دردها رو درياب تنهاي تنها هستي تو
بدون اينو پس
تو وقتي رفتي به سمت سختي يا درگير هستي تو دست تقدير و بعد ميفهمي فردي غمگين زخمي تسليم هستي

بخواب با صداي من تا بنويسم از فرداهاي دور دست زندگي
بيا تا بخونه اين دل بي صبر از فردا هاي دور دست زندگي

اگه پسري بابا ميگه اين عصاي دسته
اگه دختري ميموني توي فضاي بسته
حرف ياس حالا به حقايق وصله
تولد تو فقط واسه بقاي نسله
پس بت همينو ميگم و ميرم
که اينه رسم زمين بي رگ و بي رحم
يه چيزي داري ميبيني و ميگي عاليه اينجا عصر آدماي ديجيتاليه
هر کي مياد واسه کمکت دست بگيره
فردا ميخواد چند برابرش رو پس بگيره
گريه ها واست همه واسه رياست
دوستي که قبل گريه داشت پياز پوست ميکند
ما ميخوايم گلوي همو با حرس بدريم
انگار از همديگه طلب داريم ارث پدري
تو نميتوني چيزي بگي بابايي بدونه
گريه کن تا مامان واست لالايي بخونه

بخواب با صداي من تا بنويسم از فرداهاي دور دست زندگي
بيا تا بخونه اين دل بي صبر از فردا هاي دور دست زندگي

منو ببين که پر حرف چهرم
گلوم ميسوزه از مزه ي تلخ شعرم
گوش بده ،حالا که توي اوج حرفي
به خدا نميخوام بدم به تو موج منفي
ولي بدون خيلي زود پير ميشي
توجه کن که خيلي زود دير ميشه
عاقبت تولد تو اجله ميدوني؟
چرا واسه بزرگ شدن عجله ميکني؟
معصوم و زيبايي با دل پاک داري اميد
مثل ماهي قشنگي تو آکواريمي
تو کاش بتوني
که پاک بموني
وجود خودتو ذره هاي خاک بدوني
چه تو روز روشن و چه آسمان تاريک
به دنيا اومدي حالا شناسنامه داري
توي دنياي پر دردو خشونتي
ولي حالا که اومدي پس خوش اومدي...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 21:33  توسط مسیحا | 
همتون سر کار بودید عشقی در کار نییییییییییییییییییییست
+ نوشته شده در  جمعه 16 فروردین1387ساعت 2:49  توسط مسیحا | 
 از استاد ديني پرسيدند عشق چيست؟ گفت:حرام است. از استاد هندسه پرسيدند عشق چيست؟ گفت:نقطه اي که حول نقطه ي قلب جوان ميگردد. از استاد تاريخ پرسيدن عشق چيست؟ گفت: سقوط سلسله ي قلب جوان. از استاد زبان پرسيدند عشق چيست؟ گفت:همپاي love است . از استاد ادبيات پرسيدند عشق چيست؟ گفت : محبت الهيات است . از استاد علوم پرسيدند عشق چيست؟ گفت : عشق تنها عنصري هست که بدون اکسيژن مي سوزد. از استاد رياضي پرسيدند عشق چيست؟ گفت : عشق تنها عددي هست که پايان نداره... ولي اگه از من بپرسي ميگم عشق وقتي مياد که تو حتي فکرشم نميکني...
بعد از مدتها بالاخره يکي پيداش شد که من دوسش داشته باشم!! بعد از اين همه پسر ،اين همه تظاهر ،اين همه هوس... نميدونم چرا دل به دل اين يکي دادم؟؟خودش نمي دونه چه قدر از طرفش منتظر يه اشاره بودم... دوسش دارم! همين.

VAHID

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 فروردین1387ساعت 14:31  توسط مسیحا | 
اشك ميريزم، گريه ميكنم.. شايد كمه.. شايد بايد تاوان بيشتري پس بدم!
آخه چه قد؟ تا كجا؟ تمام زندگيم داره مثل ماسه از لا به لاي دساتم ميريزه...
هر چي مي خوام محكم تر نگهش دارم زود تر از دستش ميدم...ديوونگي زده به سرم... چند وقتيه كه دارم تو گوشه كنار اتاقم دنبال عقلم ميگردم! انگار يه جايي گم شده... يه جايي جاش گذاشتم.
هه!خنده داره.. همه دلشونو جا ميذارن من عقلمو...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت 23:10  توسط مسیحا | 
چند وقته كه تو بدنم يه كسالت خاصي دارم، يه بي حسي عجيب... يه كرختي كه تو تك تك سلولاي بدنم جا خوش كرده! احساس ميكنم ديگه نميتونم به هيچي ادامه بدم.بابد همه چي عوض بشه ولي...نميخوام... شايدم نميتونم! ياس و نا اميدي يه جوري چنگ انداخته دور گلوم كه نفسم بالا نمياد!از روز بدم مياد.. مثل كابوسه! همه توش تحرك دارن، اينور،اونور، بدون هيچ هدف خاصي... آدما چرا زندن؟ چرا نميميرن تا راحت بشن؟ مگه نميگن هر كي يه مشكلي داره؟ خوب بيان يه خود كشي دست جمعي راه بندازن و خودشونو خلاص كنن... برا چي واسه يكي دو سال زندگي بي ارزش و دردناك اينهمه ميجنگن؟؟؟؟
دارم ديوونه ميشم از بس با اين سوالا تو ذهنم ور رفتم!! ديگه حالم داره از سوال ها هم به هم ميخوره...
اعتقادمو نسبت به همه چي از دست دادم... نسبت به خودم، زندگيم، آدما و ...
كاش ميشد زندگي رو مثل كنكور چهار گزينه اي كرد... شايد گزينه ي آخر.. شايد هيچ  كدام!!!!


+ نوشته شده در  جمعه 19 بهمن1386ساعت 1:51  توسط مسیحا | 
حالا می فهمم که چه قدر تنهام....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 22:58  توسط مسیحا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من بر بلندای این صلیب ایستاده ام.... من تنها خاطره ای از زمین بر دوش خود دارم، ما بقی جزئیات است.... دختری مصلوب بر زمان!!!! این منم:
مسیحا!

پیوندهای روزانه
شکوفه ی بهاری
صداي باران
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته دوم تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
پیوندها
360 اینجانب یعنی مسیحا خانم گل!
rap98
evanescence
شیطان پرستی
اطلاعاتی راجه به شیطان
satan
تنهایی
pars theme
شیطان سیاه
نقد شیطان
سیستم اطلاع رسانی مافیای ایران
-l-سرزمیــن متــال-l-
اعتراض
ندا جون خودم
اينم ندا جونمه
نظرات جوان بهايي
دست نوشته ها
Emo girl
مشكي
مشکی پوش
عشق پرپر
گلایه
به گا رفتن شیطانی که تو میپرستیدی
غربت... تنهای تنها
صدای فاصله ها
سهیل تنها
نهال تنها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان